میخواستم اینجا رو تقدیم کنم به همسرم ،
اما اینجا را نمیشناسد.
این تکه از قلبم ، ازبرای آنکه دوستش میدارد.
آرام بمیر جان من!
که مرگ را در خود نپذیری متولد نخواهی شد
آرام چشم ببند.
بر زیباییی، بر عشق چشم ببند.
بر آنچه به خوبان تعلق دارد چشم ببند
بر زشتی خود چشم ببند
شاید که کمی دورتر به زیباییی چشم بگشایی.
امروز من اینجایم
بدون آنکه، دوستش میدارم
در کنار آنکه، دوست میداردم
که تقدیر را این چنین رقم زد ؟
تو را میبوسم و تو مست میشوی
غافل از اینکه درون برق چشمانت دیگری را دیدم
تو خوشبختی ، من در آرامش رویای او.
تو خود را در من غرق میکنی ،
و بویش را هنوز میشنوم ،
در کنار تو که خفته ای برای بودنش
همه زندگیت را در نزد خدا نذر میکنم
چه کسی تقدیر را اینچنین رقم زد؟
من یا تو؟