-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1386 12:56
زمان هم گذشت به انتهای آن ابدیت دیروزی رسیدیم امروز روز دیگری است و وقت رفتن نیز میرسد زود تر از آنچه می اندیشیدم هنوز اینجایم اما به نیامدن به اینجا میاندیشم همه بقایای مانده را میسپارم به خاک.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 شهریورماه سال 1386 10:03
هنوز هم تمام حقهای دنیا از برای عاشق است و من از عاشق بیزارم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 شهریورماه سال 1386 12:47
میخواستم اینجا رو تقدیم کنم به همسرم ، اما اینجا را نمیشناسد. این تکه از قلبم ، ازبرای آنکه دوستش میدارد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 شهریورماه سال 1386 17:34
سرمایم را دیدی و صبورانه آموختیم که آیینه باشم . امروز که آیینه بیصدایی شدم دگر چه فرقی میکند ، که در مقابلم ایستاده زشت و زیبا عاشق و فارغ زنده و مرده برای آیینه ، فقط بودن مهم است. کسی در مقابل ایستادن، آیینه بودن را به تو مدیونم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1386 12:24
آرام بمیر جان من! که مرگ را در خود نپذیری متولد نخواهی شد آرام چشم ببند. بر زیباییی، بر عشق چشم ببند. بر آنچه به خوبان تعلق دارد چشم ببند بر زشتی خود چشم ببند شاید که کمی دورتر به زیباییی چشم بگشایی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 مردادماه سال 1386 13:42
در میان دستان عاشقش عاقبت خواهم مرد !
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 مردادماه سال 1386 11:33
خسته ام ، و از این خستگی در وحشت خسته از انتظار خسته از امید بستن. از خود خسته ام.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 تیرماه سال 1386 13:39
امروز من اینجایم بدون آنکه، دوستش میدارم در کنار آنکه، دوست میداردم که تقدیر را این چنین رقم زد ؟ تو را میبوسم و تو مست میشوی غافل از اینکه درون برق چشمانت دیگری را دیدم تو خوشبختی ، من در آرامش رویای او. تو خود را در من غرق میکنی ، و بویش را هنوز میشنوم ، در کنار تو که خفته ای برای بودنش همه زندگیت را در نزد خدا نذر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 تیرماه سال 1386 11:13
نوشتن را از یاد برده ام. نانوشته هایم را تو خود بخوان.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 تیرماه سال 1386 18:53
در سیاهی شب ، آسمان را چگونه می یابی؟ در تنهایی خود ، کدامین تصویر را مرور میکنی چه را می جویی ، چگونه تاب می آوری؟ آنگاه که تنها از تو سکوت یادگار ماند که بداند کجا جاری شدی ؟ ... ..... ........ و وای که بدون سکوت دیگر بی وجودی!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 تیرماه سال 1386 08:16
رویاهای شیرین شب ، همگی کابوس دهشتناک روز میشوند!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 تیرماه سال 1386 12:42
به داخل مامنت سرک میکشم بدون در زدن آن روز ها اجازه داشتم، حال؟ صدایی نیست این سکوت هم ، نشان رضایت در خود دارد؟ ساکت و تاریک همه چیز در جای خود در تاریکی به دنبال نشان تازه ای از تو میگردم، نه! امروز هم نیامدی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1386 20:17
غروب پنجشنبه هم گذشت و من دلتنگم تنها آرامش با تو بودن را به یاد می آورم آخر، هنوز کسی رادر خاطرم غیر تو نمی شناسم .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 خردادماه سال 1386 19:32
سلام ! سلام برتو ، تو که غریبی تو که نمیشناسمت و نخواهم شناخت سلام ، سلامی فارغ از بدرود سلامی بر تو ناشناس سلامی جدا از نقطه پایان
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 خردادماه سال 1386 22:27
و امروز خوب زیستن را آموختم تنها اینکه ، بسیار خسته ام برای خوب زیستن.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1386 12:11
حرفی نیست ، لاجرم باید سکوت اختیار کرد .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1386 14:56
سنت پتر جلوی پنجره به این فکر میکرد که : درخت باید قطع بشه یا خانه خراب ، تا نسیم به او برسه ؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1386 14:36
هی آقا ! شکسته دلی دارم ، کهنه ، گرم ، اینجاست رهگذری داد به منش به شتاب میرفت و مگفت : پاسش دار میدهمش به تو ای بد کردار اما میخواهم در برابر ش هدیه ای ، عشقی ناب آه ، قلب من را هم خواست ! میدانی ، آن دست فروش روشنای چشم گرفت نور ماه داد مرا! نور میکارم در پهنه دشت شاید که بیاید آن مرد امانتش را باز پس گیرد چه دارم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1386 13:02
بعد از هشت سال ، هنوز نتونستم تصمیم بگیرم که دوستت داشته باشم یا نه!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1386 22:06
مامان عزیز امروز فهمیدم چقدر آسون میشه دوست داشتن رو نشون داد ، کافی که محکم در آغوش بگیری . همین! سخت نبود . تو هم مثل من میتونی یاد بگیری .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 اردیبهشتماه سال 1386 20:46
در راستای کشف حقایق. اول تصادف میشه ، بعد ماشینها از آنچه که میتونن آرام تر میروند تا بتوانند سر از چگونگی ماجرا در بیاورند و خلاصه یک کارشناسی کارشناسانه! من طبق معمول اون پشت ها هستم و به جلوییها غرغر میکنم که : ای آدمهای بی فرهنگ تصادف که نگاه کردن نداره و برای وقت دیگران احترام قایل نیستید و.... نوبت من که شد ،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1386 21:26
کاش میشد خداحافظی آخر درست مثل سلام اول باشه . بهت رسیدن دو غریبه بهم ، ساده ، ، بدون خاطره فقط سلام ! اما خداحافظی ها هیچ وقت فقط خداحافظی نیستند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1386 13:04
میدونم اگه پیش روانشناش میرفتم چی میگفت ! نمیدونم اصل ماجرا از کجا شروع شد ، امممم نه میدونم از وقتی که تو سرم افتاد باید یک حیوان نگه دارم ، سگ و گربه که ماما گفت حرفشم نزن . و من بعد ار حدود یک سال وقتی ماما مسافرت بود ، ۲همستر آوردم خانه ! هم و استر ، اونقدر احمق بودم که یکشون ماده بود و اونیکی نر . ۶ماه هم تو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1386 11:15
من خود نیز هرگز درنیافتم ، کدامها را بدروغ به تو گفتم . خداحافظی تو اما دروغتر از دوست داشتنهای من است .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 فروردینماه سال 1386 22:20
اونقدر تنبل بود که ترجیح داد زنده نباشه ! پس مرد .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 فروردینماه سال 1386 21:33
در آخرین لحظه برای بار نخست من تو را بدرستی دیدم . آنچه درونت زبانه میکشید و بلند میشد ، من تو را دیدم در میان سکوت ِ بدرودی که درودش به فاجعه می مانست من تنها تو را دیدم نه آنچه را که بدان می نامیدمت . حال که در تنهایی خود غوطه وری آنجا که مرا به درد میخوانی جایی که دگر هرگز من درآن نیستم در این سیاه شب ِ آزادیم من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 فروردینماه سال 1386 11:50
شلوغ کاری گنجشکها و کثیف کاریشون خیلی بیشتر از کلاغهاست وهیچکس رو ندیدم که ازشون خرده بگیره ، آخه خیلی کوچکند . تو میتونی اینو بفهمی والا خیلی الان بزرگتر بودی!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 فروردینماه سال 1386 12:54
زنده گی کردن خیلی عالیه ! اما زنده بودن نچندان.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 فروردینماه سال 1386 11:10
تو ۱۶ سالگی ایده آلیست بینظری بود . و در ۲۳ سالگی هنوز منتظر معجزه ،ایده آل دیگه درجه دوم است ، و ۲۶ سالگی فهمید که هر چیزی هزینه داره پس هزینه دادن رو یاد گرفت . حالا با وجدانی راحت ،بدون ذره ای توهم ایده آل گرایی اعلام کرد با یک پیرمرد میلیاردر میخواد ازدواج کنه . حتما پیرمرد زود میمیره .( آمین ) این آخر ایده آلیسم !
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1386 21:46
خواب چراگاه های سبز را بسیار ندیده بود ، اما خوب دیده بودشان ، رنگ سبزسبز ، بوی تازه گی ! افسوس باید خورد که رویا ، این فقط رویا را هم دگر نخواهد دید؟ ترس درد ِ آن تیزِ براق را باید میداشت؟ همانی که تا ثانیه ای دگر نخواهد دانستش. بیتاب چوب ونی آن پیامبر گونه ، آن شوریده در خود فرورفته را که هرگز نمیتوانست در خود جای...