یک خاله بیشتر تو خانواده نبود .
اوایل خیلی جوان بود ، اونقدر جوان که نمیشد بهش گفت خاله
اما خواهرزاده ها که بزرگ شدن خاله هم دیگه کم کم خاله واقعی شد .
خاله زیاد عجیب نبود اما خیلی هم نمیشد گفت نرماله !
حداقل تو چشم ِ ما .
همه چی باهم بود ، زیبا و هم تنبل هم آروم و هم بد اخلاق
هم شیطون و هم بیقرار ،خیلی کم هواس و بی نهایت باهوش .
یادمه ، اون سال بچه ها برای تعطیلات اومده بودن ایران
یه شب که همه جمع بودن خاله خواب آلود رو گیر آوردن و دوربین دیجیتال رو دستش
دادن و گفتن : عکس بگیر .
معلوم بود نمیخواد زیر بار بره ، اما صدایی نکرد .
دوربین رو گرفت و بعد از کمی گفت : حاضر ..
اتفاقی نیفتاد .
خاله با چشمای گرد شده گفت :
اااا چرا فلاش نزد ؟
دوباره دکمه رو فشار داد .
بچه ها فریاد زدن : خا له چکار میکنی ؟
لنز دوربین رو جلوی چشمای خودت گرفتی .
بی هوا گفت : می گم چرا تو چشم من نور میزنه!
خواست بخنده
اما چشمش که به غضب ِ دایی افتاد ، لباش رو برچید .
من دیدم ، ته دلش به همه ما که حرص میخوردیم ، داشت میخندید .
بلند شد و گفت :
خدا آدم رو ندید بدید نکنه ،
من دیگه شب به خیر شادیم !
هنوز صدای خند اون شبش از اتاق میآید .
دستاشو محکم لای موهاش فرو برد،میخواست بگیره اون تابخوردهای مشکی و بکشه
اما زود منصرف شد
همینجوریش هم با کلی مکافات جلوی ریختنشونو گرفته بود .
نگاهش رو دوخت به صفحه موبایل
سیاه ساه بود
مرده شورهمتون رو که قهر میکنید
حالش از منت کشی هم بهم خورده بود
اما بالا نیاورد.
معجزه الان اتفاق می افته !
حتما صفحه موبایل روشن میشه
افسوس که معجزه هاش هم به آدمیزاد نرفته بود
متن حتما پر میشد از تحقیر و کنایه وگلایه
انگشتش رو با زبون خیس کرد و کشید روی خاک میز
خیلی کثیف بود
بادقت همه جا رو پاک کرد
بلند گوها رو هم حتی بلند کرد
موبلیل هنوز خاموش بود
سیاهه سیاه
،
اگه لااقل پول میگرفت
کارش با تمام گناهش اسمی داشت و شخصیتی
اما حالا چی بود؟
هیچی .
فقط یک توهم.
صدای روشن فکرها ، می آمد
از آرزوهای بزرگ میخوندن
داشته های کوچکی که خیلی زود آرزوهای بزرگی شد!
چمنهای سبز ،دوستان نزدیک ، خورشیدی که میدرخشد ....
موبایل رو دستش گرفت که پرت کنه ،اما گذاشت رو زمین
لعنتی! اگه میشکست پولی برای خریدش نداشت.
کتابها همه تو کمد بودن ،
این نزدیکی چیزی برای غرقشدن درش نمونده بود !
یک آن
به ذهنش رسید
ای کاش اول همه کتابها مینوشتن:
Please don’t try it at life " "
من خودم اونجا بودم ، خیلی خوب نمیدیدم
اونقدری همه چیز برام واضح نبود که بعدها بتونم ادعا بکنم راست و دروغ ها رو!
شب که میبردنش ،عجیب آرامش احمقانه ای داشت
فقط به این فکر میکرد : که مسولیت کارتو بپذیر!
خوب پذیرفت .
دیگه استرسی نداشت منتظر بود مستقرکنندش تا بخوابه
اما خوب همه جور دیگه ای تفسیر میکردند ، قیافه غلط انداز داره .
کاریش نمیشه کرد.
میرفتن ،میامدن
تملق گویی ها،سرزنشها، اشکها
اگه روش میشد سرش رو میگرفت بالا تا بادقت نگاه کنه.
دیدن آدمها در شرایط غیر عادی
براش حظ بی نها یتی داشت
تجربه
تجربه هر چیزی لازم نیست
اما لذت تجربه رو هر کسی نمیداند
"من چیزی میدانم که شما نمیدانید"
همون جور بود که فکر میکردم
و خوابید نه بدتر از شبهای دیگه
گه گاه یاد گریه های دیگران و غصه مادر میافتاد
اما اجتنابی نبود
آروم بود
به خاطر شانس مادرش که چرا همچین بچه ای داره.
مجبور شد چند قطره ای اشک بریزه.
تو بازداشتگاه آدمها دنیای دیگه ای داشتن
اونجا خیلی چیزها مهم نیست
فقط لحظه
با یک مشت توهم
این ها رو بعدا بهم گفت.