یک خاله بیشتر تو خانواده نبود .
اوایل خیلی جوان بود ، اونقدر جوان که نمیشد بهش گفت خاله
اما خواهرزاده ها که بزرگ شدن خاله هم دیگه کم کم خاله واقعی شد .
خاله زیاد عجیب نبود اما خیلی هم نمیشد گفت نرماله !
حداقل تو چشم ِ ما .
همه چی باهم بود ، زیبا و هم تنبل هم آروم و هم بد اخلاق
هم شیطون و هم بیقرار ،خیلی کم هواس و بی نهایت باهوش .
یادمه ، اون سال بچه ها برای تعطیلات اومده بودن ایران
یه شب که همه جمع بودن خاله خواب آلود رو گیر آوردن و دوربین دیجیتال رو دستش
دادن و گفتن : عکس بگیر .
معلوم بود نمیخواد زیر بار بره ، اما صدایی نکرد .
دوربین رو گرفت و بعد از کمی گفت : حاضر ..
اتفاقی نیفتاد .
خاله با چشمای گرد شده گفت :
اااا چرا فلاش نزد ؟
دوباره دکمه رو فشار داد .
بچه ها فریاد زدن : خا له چکار میکنی ؟
لنز دوربین رو جلوی چشمای خودت گرفتی .
بی هوا گفت : می گم چرا تو چشم من نور میزنه!
خواست بخنده
اما چشمش که به غضب ِ دایی افتاد ، لباش رو برچید .
من دیدم ، ته دلش به همه ما که حرص میخوردیم ، داشت میخندید .
بلند شد و گفت :
خدا آدم رو ندید بدید نکنه ،
من دیگه شب به خیر شادیم !
هنوز صدای خند اون شبش از اتاق میآید .